شيرين و فرهاد

عاشقانه

love

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:53  توسط مثل شيرين  | 

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:51  توسط مثل شيرين  | 

 

 

LoVe

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:50  توسط مثل شيرين  | 

خیال

 

 

                

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 19:16  توسط مثل شيرين  | 

عشق فقط وقتی زیباست که واسه تو باشه ...

 

                    

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 19:12  توسط مثل شيرين  | 

الفبای عشق

 

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 19:5  توسط مثل شيرين  | 

بی بهانه

 

   

دنبال بهانه ای بودم که باز بیایم و برایت بنویسم

همه احساسی را که به تو دارم...

بهانه ای جز دوست داشتت نیافتم و

 این همان است که مرا برای ادامه زندگی امیدوار می کند

آرزویم عزیزترینم همه جان و دلم فدای تو ...

تو که همه وجود منی و عاشقانه دوستت می دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 19:4  توسط مثل شيرين  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 19:3  توسط مثل شيرين  | 

جالبه .........

 

راه هاي دوست پسر آزاري  


اگه بهتون زنگ زد (در اين مسئله فرض بر هوتن نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگين
سلام حميد جون.بعد يه دفعه انگار که تازه متوجه شدين بگين اوا خاک به سرم علي
تويي؟؟؟؟مي تونين اين سير رو تا هفده باز تکرار کنين ولي بار هجدهم ديگه خطر مرگ
داره.من مسئوليتي در قبال اين حادثه ندارم  

بهش زنگ بزنين و بگين کسي خونه نيست و دعوتش کنين خونتون ، بعد با دختر همسايه
بريد سينما و فيلم هوو يا ازدواج به سبك ايرونى رو ببينيد

تا يه شوخي کوچيک با شما کرد سريعا جبهه بگيرين و باهاش دعوا کنين. با کلماتي از
قبيل:مگه تو خودت خواهر مادر نداري؟...يا يه همچين چيزايي .ولي دو تا سه دقيقه
بعد خودتون يه جک فجيع يا افتضاح تعريف کنيد و بعدش بشينيد و قيافه بنده خدا رو
تماشا کنيد

آرايش شديد بزنيد و از اين شلواراي خيلي برمودا و از اين پيرهن آستين کوتاها
بپوشيد و بريد جلوي بنده خدا رژه بريد و وقتي به شما نزديک شد و به دو سه متري
شما رسيد ، سرش داد بزنيد و بعدش بشينيد و زجر کشيدنش رو تماشا کنيد

عکسهاي دو نفره اي رو که با پسر نوه عمه ي خاله ي پدربزرگ پسر دختر خالتون و يا
امثالهم گرفتيد بهش نشون بديد ولي بهش اجازه نديد حتي يه دونه عکس باهاتون بگيره

موقع تولدش جلوي دوستاش فقط بهش يه شاخه گل هديه بديد و حالشو حسابي بگيريد و
(احتمالا بسته به قدرت و توانايي قلبي و شرايط جوي) بشينيد و سکته شو تماشا کنيد
و لذت ببريد

همين که تو ماشين بغل دستش نشستين شروع کنين به عطسه کردن و از بوي ادکلن چند صد
هزار تومنيش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خريده ايراد بگيريد و بهش بگيد که به
اين بو حساسيد

وقتي داره باهاتون حرف مي زنه همين که به جاي حساس حرفاش رسيد بي مقدمه موبايلشو
برداريد و به يکي از دوستاتون زنگ بزنيد و چهار ساعت و چهل و هشت دقيقه با
دوستتون حرف بزنيد و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبايل بذاري

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:32  توسط مثل شيرين  | 

اين روزا ...

 

   

این روزا ، دریای دل ، بدجوری طوفانی شده

آسمون این چشا ، بدجوری بارانی شده

این روزا ، جای یه چیزی ، توی قلبم خالیه

تكسوار رویاهام ، مترسكی پوشالیه

این روزا، انگار ازین ، عالم و آدم بریدم

از تموم خوش به حالی هام ، دیگه دست كشیدم

این روزا ، عطر اقاقی رو ، دیگه دوست ندارم

یا اگر دارم ، دیگه حتی به روم نمیارم

این روزا ، توی دلم ، صدای غم رو میشنوم

میگه بعد ازین میام ، هر روز بهت سر میزنم

این روزا ، عشق و یقین ، از دل من فراریه

قصه ی تحمل هم ، حكایتی تكراریه

این روزا ، هیچ قسمی رو ، دیگه باور ندارم

اعتقادی هم به عشق و ، یارو یاور ندارم

این روزا ، شك میكنم ، به پاكیه زلال آب

حتی حرمت نداره ، دیگه برام تعبیر خواب

این شبا ، حتی چشام ، خوابهای رنگی ندارن

همه شون سیاه سفیدن ، كه قشنگی ندارن

این شبا ، آسمون دلم ، چقدر بی ستارس

قصه های شب من ، همش كم و نیمه كارس

این شبا ، دیوهای قصه هام ، دیگه دود نمیشن

كه جاشونو ، به فرشته های مهربون بدن

این روزا ، صدای بارونم دیگه تكراریه

مثل ضجه های اون ، ساعتهای دیواریه

ساعتی كه تیك تیكش ، قلب سكوت و میشكنه

قصه ی رفتن عمرو ، داره فریاد میزنه

این روزا ، فكر میكنم ، فقط باید دعا كنم

اونی رو كه گم شده توی دلم ، صدا كنم

شاید آفتابی بشه ، تو شب یلدای دلم

شایدم حل بكنه ، اینهمه درد و مشكلم 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:22  توسط مثل شيرين  | 

 

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد
خار خنديد و به گل گفت :سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت.
ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود. دست بي رحمي امد نزديک.
گل سراسيمه ز وحشت افسرد. ليکن خار در اين دست خاري فرود کرد
و گل از مرگ رهيد. صبح فردا که رسيد? خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت :سلام

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:47  توسط مثل شيرين  | 

 

دورم زتو ای خسته ی خوبان چه نویسم

من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد

با این دل گریان به عزیزم چه نویسم

من عاشق آن دیده ی چشمان سیاهم

بیهوده چه گویم که پریشانه نگاهم

گر مستی چشمان سیاه تو گناه است

من طالب آن مستی و خواهان گناهم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:42  توسط مثل شيرين  | 

دعا كن ......

 

    دعا کن ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:6  توسط مثل شيرين  | 

خاطره ........................

 

  خاطره  از تو ...

وقتی که بارون مباد گریه ام میگیره چون خودمو تنهاتر از همیشه

احساس میکنم.در اون لحظه دوست دارم تو رو زیر بارونهای عاشقونه

ببینم اما حیف که اینا همه یه رویاست.اونوقت به خودم میخندم

خنده ای که از گریه غم انگیز تره.

خنده ام از اینه که تو داری چکار میکنی اصلا به فکر من هستی

یا نه ؟ اصلا منو دوست داشتی ؟اصلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با دیدن بارون دوباره به گذشته ها بر میگردم

به گذشته هایی که معنی عشق و به من فهموند

گذشته هایی که فقط تو در اون هستی و لحظه به لحظه اش

بوی تو رو میده.گذشته هایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه

 حالا من موندم و یه مشت خاطره از تو((در این دیار غربت))

خاطره های که به من امید نفس کشیدن میده

سهم من از بودن تو یه خاطره است همین و بس 

              .......................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 14:53  توسط مثل شيرين  | 

با دلم بازي نكن ......

 http://i9.tinypic.com/542kah5.gif

آر ه من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم ...

 
اره من قول داده بودم تا تهش باهات می مونم
 
ولی پس دادی نگاموزیر رگبار غرورت
 
من فقط یه کم شکستم؟ خوب نگام کنی همونم
 
ميخوام چمدون رویاهامو دیگه بر دارم و ببندم
 
دیگه عین قدیما چشاتو نپرستم               ولي تو نذار...
 
نذار اینی که حالا میبینی دیگه مجنون چشات نباشه
 
دیگه وقتی نیمه شب شه نگران لحظه هات نباشه
 
دیگه برام فرقی نكنه که تو باشی یا نباشی
 
خیلی وقته دیگه نیستی تو دلم جایی برات نیست
 
 نذار از تو هیچ چیزی نمونه نه نگاهی و نه یادی
 
من بسپارمت به دریا عین یه موج زیادی
 
تازه بفهمم با این عشق زندگیم چقد تلف شد
 
تو به جای التماسم یه گلم بهم ندادی
                                                     با دلم اينكارو نكن ... تورو خدا.....
 
دیگه از صبر و تحمل تو دل من خبری نیست
 
صحبت دشت جنون قصه در به دری نیست
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:51  توسط مثل شيرين  | 

امان از اين روزگار.................

 

انگار من ساده ام ، خيلي ساده دل

                                        ولي  دل سنگ ميخواهد روزگار

 

 مطالب عاشقانه.....عکسهای زیبا WWW.farhadkazemi.blogfa.COM

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:22  توسط مثل شيرين  | 

هراس ...

 

گاهي اوقات احساس ميكنم اين انتظار از يه پنجره ي خيالي مي گذره

اين منم  كه نور ميخوام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:2  توسط مثل شيرين  | 

به تو ايمان دارم ...

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:48  توسط مثل شيرين  | 

دلم نوشته ...

دل نوشت :{آرزومه که یه لحظه روبروی من بایستی

               آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی  

             تو خیال کن آدمهای همه دنیا توی شهر 

             توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره

                   توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته

            هر کجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

             شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه

             دارم از نفس می افتم مثل یک گیاه هرزه }

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:28  توسط مثل شيرين  | 

تنها نرو ...

 

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم
سرنوشتمون یکی هر دو مون مسافریم
تازه از راه رسیدم هنوزم خسته رام
همسفر تنها نرو بذار تا من هم بیام

***
سخته دل کندن از این شهر و دل بستگی ها
موندن از خونه جدا با همه خستگی ها
جون به لبهام رسیده تا به کی دربدری
گرد غربت روتنم که بازم باید بری...
 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:22  توسط مثل شيرين  | 

يادگاري ...

گفت: می خواهم برایت یه یادگاری بنویسم.

گفتم: کجا؟

گفت: روقلبت.

گفتم: مگه می تونی؟

گفت: سخت نیست آسونه.

گفتم: باشه بنویس تا همیشه یادگار بمونه >< یه خنجر بر داشت.

گفتم: این چیه؟

گفت: سیسس

ساکت شدم.

گفتم: بنویس دیگه چرا معطلی

خنجر را بر داشت و با تیزی خنجر نوشت:

دوستت دارم دیوونه!

اون رفته! خیلی وقته کجا؟نمیدونم.

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوستت دارم دیوونه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:4  توسط مثل شيرين  | 

کارت پستال درخواستی  www.orchid.blogfa.com

 

عاشقي را ...

 

عاشقی را جگری می بايد           احتمال خطری می بايد

نتوان رفت در اين ره با پای          عشق را بال و پری می بايد

تو نئی مرد چنين دريايی            رند شوريده سری می بايد

هست هر قافله را سالاري          هر كجا پاست، سری می بايد

ناز پروردْ كجا، عشق كجا؟          عشق را شور و شری می بايد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:57  توسط مثل شيرين  | 

عمريه ...

يه عمري همه دنيا رو گشتم به دنبال يه عشق صادقونه

يه عشقي كه بسازه دل رو از ما

بشه تنها چراغ توي خونه

يه عمري پي عشق بي هوس دويدم

به دنبال يه عشق بي بهونه

يه عشقي كه بسازه دل رو از ما

نشه بدتر نمك روي زخمام

چه شبهايي كه جاي دست پر مهر

چيزي جز يه دنيا اشك نديدم

آخر يكي اومد كه دوست داشتن رو فهميد

منو از اون منه خسته جدا كرد

يكي اومد كه با احساس پاكش

همه زخماي كهنه رو دوا كرد

زماني كه همه تنهام گذاشتن

با لبخندش منو از من جدا كرد

براي عاشقي جونمو دادم

خيال دارم فقط عشقه ميمونه

براي عاشقي ما كم نذاشتيم

خدا خوب خودش اينو ميدونه

شايد دلم چند بار شكسته

ميخونم باز هنوزم عاشقونه

ميمونم با خودش تا آخر خط

آخه اونه كه با دلم ميمونه ...

 

بگیر از من تو این دل یادبودی،
که تنها لایق این دل تو بودی،

هزاران خواستند این دل بگیرند،

ندادم چون عزیز دل تو بودی

 

Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:3  توسط مثل شيرين  | 

شیرین فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:1  توسط مثل شيرين  | 

من و تو ( ما )

 

چه کنم فرهادم و سوز شیرین دارم

شیشه ای می شکند ...

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟

مادری می گوید...شاید این رفع بلاست

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی

مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،

عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت...

مرحمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،

قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:53  توسط مثل شيرين  | 

چشم به راه يار

 

مانده ام چشم به راهت گل من

هر كجا هستي و باشي گويم

كه خدا پشت و پناهت گل من  

 

اي سوي چراغ زندگيم يه وقت نري كه خاموش ميشوم

سعید

گريه نكن آخه همون يه قطره اشكت زندگيمو مي سوزونه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:43  توسط مثل شيرين  | 

هيييييييييييييييييييييييييس

حالمان بد نيست کم غم می خوريم
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم خود
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:9  توسط مثل شيرين  | 

فقط همین ....

 

زير درخت انار نشست،

درخت انار عاشق شد،  گل داد سرخ سرخ،

گلها انار شدند، داغ داغ

هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند، انار کوچک بود.

دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد. ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد...مجنون به ليلی اش رسيد.

و خدا گفت:  راز رسيدن همين بود. کافی است انار دلت ترک بخورد.....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 21:34  توسط مثل شيرين  | 

غرورررررررررر

چه مغرورانه اشک ریختند.چه مغرورانه سکوت کردند .چه مغرورانه التماس

کردند.چه مغرورانه از هم گریختند

غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند.هدیه شیطان را به هم تقدیم

و هدیه خداوند را از هم پنهان کردند

وبه خاطر غرورش تنها ماند

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 20:33  توسط مثل شيرين  | 

نه دلي دارم كه بشكني

نه جون دارم كه فدات كنم

نه پاي موندن مني

نه ميتونم رهات كنم

خودت بگو چيكار كنم ؟؟ !

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 20:14  توسط مثل شيرين  |